تبليغاتX
پنیسیلیـــــــــــــــــن 1200000


تاريخ: دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت :15:49

امروز یخ کرده بود همه جا! زاویه ها سر به زیر بودند و عده ای در رفت و آمد! دست گرمی در آغوشم گرفت! صدایش آشنا بود! نگاهش کردم و آرام خندیدیم! به آن شب! به بدبختی هایمان! کی و کجا رفت نمی دانم! شاید به همان بازداشتگاه دوست داشتنی اش! شاید هم تبعید شده بود به زندانی دیگر!

به او گفتم که دیشب اعتراف کرده ام به همه گناهانم! طوری خندید انگار که قاضی خواب بوده است! یا انگار من در خواب اعتراف کرده ام!

             نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |


آب انبار!
تاريخ: پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت :18:25

انگار که از آب انبار برگردم امروز همه نقطه ها مات بودند ، زمین آرام می چرخید و انسان ها در مجموعه ای طنز غرق بودند.
انگار که امشب آرام باشد ، و انگار که با کسی جدال نکرده باشم قدم بر می دارم!
صدای طبل تو خالی زمان را نمی شنوم!
ذهن مرموزم احساس های بی مفهوم را ترجمه می کند! به گوشه ای می ایستد و باز می فهمد که هیچگاه خط مستقیم را دنبال نخواهد کرد!
پشت می کند به آرزویش و حقیقت باز تکرار می شود. اینبار با کمی تاخیر موجه! و با پیکان هایی که به هیچ جهتی معنادار نیستند!

             نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |

   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري