تبليغاتX
پنیسیلیـــــــــــــــــن 1200000


روزهای آفتابی!
تاريخ: یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت :15:49

دیشب هم هوا سرد شده بود! یاد روزهای آفتابی افتادم!دل که می سپاری که آوازهای اطرافت به سمتی می روی که جان بسپاری! بهانه ها و لی برای ماندن بیداد می کنند! کم توقع و بی آلایش هم که باشی کاری از پیش نمی رود! بس که این دردسرها زیادند!

گیر یک دردسر که باشی بقیه را فراموش می کنی! فراموش کردن همانا و دردسر شدن همان!

دیشب هم هوا سرد شده بود! با برق روکش پوسترهای عمودی در نور یک لامپ کم مصرف!

             نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |


راه باریکه !
تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت :12:59

یاد یک راه باریک میان درختان کوچک و زنده ای افتاده ام که هدایتمان می کرد هرروز تا نبردی که برنده و بازنده اش را آدم بزرگ ها تعیین کرده بودند!

آدم بزرگ ها را نمی شناختیم و اینکه چگونه بزرگ شده بودند. حتی مشکوک هم نبودیم که شاید مجسمه باشند! یک مجسمه بی ریخت که هیچ کس جرات دست زدن به آن را ندارد! و چه ابهتی داشتند آن موقع!

یکروز موقع برگشت وسط همان راه باریکه ایستادم! تنها بودم! با پای برهنه! بهانه کردم که پاهایم میسوزد! گفتند جوی آب نزدیک است! یکی مان هم کفش دارد! گفتم بروید! می آیم!

به چیزهای زیادی فکر کردم! اینکه چرا من هم بادبادک نداشته باشم! در حالی که بهتر از همه درست می کنم! مدت ها بود که دنبال سوسک طلا ندویده بودم! فقط به این خاطر که یکبار خون دماغ شده ام!در حالی که اینجا زخم پاهایم فرصت ترمیم ندارد!

دویدم و به پاهایم اعتنا نکردم! تا لب جوی آب! به یک باره هر دو پایم را فرو کردم در آب ! آنقدر سوخت که گفتم شاید آخرین باری باشد که این مسیر را می روم!

و باز هم یک رگه خون که بارها دیده بودم و بعد از آن هم بارها دیدم!

 

             نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |


خواب آلوده!
تاريخ: یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت :13:35

امروز در امتداد گذشته بود! ولی آرامتر انگار ! خبری از خروش و جوشش نبود! شاید هم هنوز دما بالا نرفته بود!

انگار سال ها می گذشت امروز از آخرین باری که همه جوش و خروشم به یکباره سرد شد! چقدر زود تمام شد احساس شیرین و سرد یک همراه! زنده که باشی فرقی نمیکند گاهی که چقدر دیر خوب شوی ویا چقدر کم! خوب شدن امیدواریست و من امیدوارم! 

             نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |


سایه
تاريخ: پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت :13:22

             نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |


آسمون
تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت :14:26

غرش آسمان زمینه سکوت بی انتهای طوفان ماست! و بعد بهترین لحظات برای پی  بردن به احساس  کوچک یک سقوط! آرامش و مفهوم در ابدیت حل شدن! لبخند یک دروغ سر به زیر!

آنچه خواندید قسمتهایی از نوشته یک در مفهوم مانده پس از حل شدن  است! 

             نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |


زندگی یک بازی است!!!
تاريخ: سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت :12:14

بازی تموتم بود! اما خبری از سوت داور نبود! لعنتی ها نمی خواستن قبول کنن که باختن!

یه داور چهار شونه با موهای مشکی داشت بازی!

دستمو بردم بالا! یه نگا انداختم به پام و رفتم طرف نیمکت!

یکی هلم داد! گفت به خدا آخریشه! برگشتم! ۳۰ ثانیه نشد.توپ جلو پام بود. با تمام نفرتم ضربه زدم!

از دست دروازه بان در رفت! یکی با تمام نفرتش به توپ ضربه زد! سوت پایانمون لرزش تور دروازه بود!

نشستم! همه ریختن سرم! گفتن پاشو تموم شد!

فرداش ولی هرچی گل زدیم مردود شد!

این هم از خاطرات در هم ریخته یک تیم که تا ابد زنده ماند بدون آرم هیچ اسپانسری و بدون هیچ مقامی!

یادت گرامی! روحت شاد!

             نوشته شده توسط !!! | موضوع: | لينک ثابت |

   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري