پایان یک تولد
نمی دانم به چه فکر می کردم ٬ که موجی آمد! نگاهش کردم! خنکای وجودش تمام وجودم را در بر گرفت! سرد بودم!
حواسم را جمع کردم! آبی به سر و صورتم زدم و رفتم سر کلاسی که نه استادش را به یاد دارم و نه درسش را. فقط یادم هست کجا بود و من کدام صندلی بودم.
خیلی آنجا نبودم! موج بعدی آمد! بعدی و بعدی و من حواسم پرت شد! یک قدم به جلو ٬ قدم بعدی ٬ بعدی ...
خیلی نگذشت که نه فقط روحم ٬ بلکه جسمم هم از کلاس بیرون آمد. به دریا فکر میکردم! به امواج! حواسم پرت بود. دل به دریا زدم و موجی مرا در بر گرفت.
از آن به بعد به خودم قول داده بودم که در ساحل امواج را دقیق تر بنگرم! به آمدنشان و به رفتنشان و به تاثیرشان در صدف ها در باد! ولی نمی دانم چرا یادم نمی آید که دیگر ساحل رفته باشم! نیرویی از بیرون افکارم را پاک می کرد و یا شاید حواسم را پرت می کرد. یکبار یادم هست که به ساحل رفتم! ظهر بود ولی شاید اصلا به موج ها نگاه نکردم و یا شاید هم نگاه کردم ولی حواسم پرت بود.
دیشب خواب می دیدم! خواب می دیدم روی موج ها راه می روم! با پای برهنه ولی با حواسی پرت!باز یخ کرده بودم!راه که می رفتم چیزی شبیه ماسه های تپه های بیابان های روبروی خانه مان را زیر پایم احساس می کردم. و گاهی احساس می کردم چیزی کف پاهایم را می سوزاند٬ چیزی شبيه یک بیابان آفتاب خورده!
حواسم را جمع کردم! دیدم در بیابانی وسیع به جرم حواس پرتی تبعید شده ام! به این فکر می کردم که برای آخرین دفاعیه ام چه بگویم! حواسم پرت بود! قاضی مدت ها بود که رفته بود.
از خواب پریدم! حواسم را جمع کردم! نگاهی به ساعت انداختم!پایان تولدم بود!
حواسم پرت این نوشته بود! یک عالم SMS و Mised Call دارم!

نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
نا امید نیستم!!!
این مطلب در ادامه مطلب گفتگوی چهار شمع و با عنوان کنفرانس سران چهار + یک تقدیم میگردد. امید است اقدامات لازم را مشهود فرمایید. پیشاپیش جلوی خنده خودتان را بگیرید.
حالا همه شمع ها روشن بودند. در این لحظه پسر نگاهی به آسمان انداخت و در حالی که لبخندی به لب داشت خواست شمع امید را سر جایش بگذارد که ناگهان پایش به گوشه فرش بدشانسی گیر کرد و با مغز به زمین خورد و گوشه شعله آتش به فرش گرفت و فرش بدشانسی هم به مرحمت شمع امید روشن گردید. پسرک در حالی که دستی به سرش داشت نگاهی به اطراف کرد. هنوز انقدر عقل نداشت که با پارچه ای چیزی آتش را خاموش کند. به سراغ شیر آب رفت. از بدشانسی بابای پسرک پول قبض آب را نداده بود و آب خانه هم مثل نان خانه قطع بود. یک آبکش ورداشت تا از همسایه آب بگیرد. دود های حاصل از شعله شمع امید وارد چشم و دماغ پسرک شد. چشمانش را بسته بود و عین گاو حرکت می کرد. اشتباهی با بینی رفت تو آینه و آینه بدبختی روی سرش خراب شد.پسرک در حالی که به تمامی شمع ها لعنت می فرستاد بلند شد و با گوشه دستمالی زخم پیشانیش را بست.هنوز خون می آمد. محکم تر کرد. بعد متوجه شد که گوشه دستمال آتش گرفته است. هر کار کرد نتوانست دستمالی که خود به سر گرفته بود را باز کند و سرش آتش گرفت و بدین سان پسرک به آتش نفهمی خود گرفتار گردید و کچل شد.
از این داستان نتیجه می گیریم که بچه تون رو با شمع امید تنها خونه جانذارین چون علاوه بر اینکه خونه را به آتیش می کشه خودشم کچل می کنه!!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: طنز | لينک ثابت |
نا امید نباش
گفتگوی چهار شمع
اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد! فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد!
دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم...حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: من عشق هستم. توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع٬دیگر نمی سوزند...
گفت:شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟ شمع چهارم گفت: نگران نباش، تا وقتی که من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم.
چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد...!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
خدا رو دوس دارم...
من پر از نورم ٬ پرم از آفتاب ٬ من پر از مهرم ٬ پر از آینه ام
عشق می کارد کسی در سینه ام ٬ من پرم از ابر ٬ شبنم ٬ چشمه سار
من پر از باران ٬ پرم از آبشار ٬ من پر از باغم ٬ بهارم ٬ بودنم
من پر از پویایی و پیمودنم ٬ من کویرم ٬ من به خشکی زاده ام
من خود بادم ٬ خود آزادی ام ٬ من خود آبم ٬ خود آبادی ام
لحظه ای دارم پر از دریا و موج ٬ لحظه ای دارم پر از پرواز و اوج
لحظه ای دارم پر از دیوانگی ٬ لحظه ای دارم پر از فرزانگی
لحظه ای که آرزوی لحظه هاست ٬ لحظه ای که هر چه می بینم خداست
با دل سوداییٍ سر گشته ام ٬ من به دنبال خدا می گشته ام
در زمین ٬ در آسمان ٬ در کهکشان ٬ لیک او نزدیک تر از جسم و جان
او به هر فصلی خودش را می نمود ٬ او به دست خود افق را می گشود
او به ما از نور خود تابیده است ٬ عطر را ٬ عطر خود را بین ما پاشیده است
سبزه و گل را به ما تقدیم کرد ٬ عشق را در بین ما تقسیم کرد
غرق خود بودم ٬ به خود پرداختم ٬ من خدا را دیدم و نشناختم
من نگاه سبز او را دیده ام ٬ از لب او بادها نوشیده ام
لحظه ها گاهی خدایی می شوند ٬ باعث این آشنایی می شوند
در خلوص و خلوت پنهانی ام ٬ من پر از موسیقی رویایی ام
ای خدای لحظه های دل پذیر ٬ شادی این لحظه را از ما نگیر ...
......
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
دلشوره

این روز ها دلشوره دارم برای تک تک لحظات تازه!
تک تک کلماتت مرا به فکر می برد این روزها!
یک دنیای تازه که عجیب جدایم می کند از مرزها٬از این دنیای رنگی...
و خاطراتم مدام تکرار می شود مثل یک فیلم٬مثل کارتون های بچگی ها که هر چه می گذرد و رنگ پریده تر زیباتر از پیش می شود!
و تو...نمی دانم...اصلا نمی دانم!!!!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
به یاد باران (برای تو)
دلم می خواد حالا بنویسم٬حالا که مثه فرشته ها آروم چشاتو گذاشتی رو هم و خوابیدی.
دلم می خواست بگم خوب بخوابی منم اما نمی تونم!
یه خواهش...زود زود بهم سر بزن این روزا! آخه می دونی٬این روزا خیلی زود دلم واست تنگ می شه٬هر چند گفتنش دیگه به آسونی قدیما نیست! نپرس چرا٬آخه نمی دونم منم!
نذار آسمون ابری بشه٬نذار!
بازم صدای قمری می آد! بازم دلم تنگ شده!
این روزا همه جا غر زدن ممنوعه! غر خونم اومده پایین! اما می ارزه!!!

نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
یاد!
رنگ می کنه باد خزون قدمت این نهال ما
رنگ می بازه دستای من حرمت این شقایقا
دلم داره پر می کشه بره یه جا پیش خدا
بره بگه هر چی که هست شکوه و این شکایتا
این روزا تحریمه همش صداقت و عشق و وفا
صداش دیگه در نمی اد داره می میره بی صدا

