آن روز
لبخند می زد و بی آنکه سوالم را پاسخ گوید به بیراهه می رفت.
یک کلمه پرسیدم. بله یا نه؟
رنگ عوض کرد! جا خورد! نگاهم می کرد. دیگر خنده ای نبود. خواست که بگوید نه که یکی دستش را کشید.
بدو دیر شده! نگاهمان از هم برید.
فردایش آرام وقتی دیوار تکیه گاهم شده بود گفت! بلند شو! زندگی در جریان و زمان منتظر تغییر است.
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
تک ستاره
حتی بین ستاره ها ردپای سیم برق پیدا بود امروز و ماه لاغرتر از همیشه!
یه ماه و دو تا ستاره ی براق روشن که تمام طول جاده سیم برق بینشون بدتر از رد خودکار رو روپوشم تو ذوق می زد و من به این فکر می کردم که کاش...می شد!!؟
و تو که هیچی نمی فهمی!!!؟ حرص منو در می آری...!؟
دیگه...همین.
دلم می خواد امشب تو عمیق ترین لحظه ی خوابت از صدای ترکیدن خودت از خواب پاشی و بعدم دیگه خوابت نبره تا شاید تو این وضعیت تازه بفهمی من چی می گم!!!![]()
بای بای
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
یه روز !!!
یه روز مگه چقدر می تونه بد باشه؟
نمی دونم!!! تا شب هنوز خیلی مونده!

