عمیق تر از بودن
گاه تکه ابر کوچکی می بارد و گاه لکه ی امیدی رنگ می بازد.
گاه آفتاب را به زمین می کشم و گاه از سرما همه چیز یخ می زند!
این منم٬ ایستاده روی این زمین خاکی٬هستی را به تماشا نشسته ام!
آرامتر بیا این روزها...
گرچه سنگی شده همه چیز٬به گمانم قطره خون رو به زوالی باشد هنوز که رد پای چشمه را خط می زند!
گویا همه چیز رفته باشد در خوابی عمیق! حتی تو!
دیشب هم خواب دیدم.خواب خوبی بود.بیدار که شدم ۷:۳۰ بود...باید می رفتم! تمام طول مسیر را خندیدم اما نمی دانی چقدر دلتنگم...
نوشته شده توسط معبود | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
می کشمت

بیدار شدم.تمام تنم می سوخت.همچی بهم زل زده بود و از کارش راضی بود که می خواستم بزنم لهش کنم.
گفتم آخه از کجا افتادی توووو!
جوابمو نداد.خندید فقط.گفت ما آدمفروش نیستیم.می سوزه نه!!؟بالاخره دیگه!
گفتم اینجوریه؟!...آره؟!
و تنها چیزی که ازش موند دونه ای بود که دستش گرفته بود بهانه کنه واسه زنده موندن و بوی مورچه ای که تمام اتاق رو ورداشته بود.
حس می کنم انتقاممو ازش گرفتم.
یکی نیست بگه مگه آخه اینجا جاده ابریشمه!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
روشن تر
باران که بارید شستم همه ی نگاههای کهنه را.نو شدم.
برای ماندنی دوباره٬محکم تر اینبار٬بند کفشم را سفت تر از همیشه بستم!
ساعتم را کوک کردم٬دورتر از همیشه گذاشتم!
نوشتم بد نوشتی از نو بنویس!
تقویم جدید با روزهای خط نخورده و سال طی نشده.فرصت هنوز هست.هنوز هستم.
دیشب باز یک قدم مانده بود تا رفتن! ماندم تا تمام کنم راه نرفته را !!
باران که بارید گرچه خیلی دیر بارید روحم را شستم.
باران که بارید...ستاره ام باز پیدا شد.
چه سال خوبی است امسال
نوشته شده توسط معبود | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
تک ستاره
حتی بین ستاره ها ردپای سیم برق پیدا بود امروز و ماه لاغرتر از همیشه!
یه ماه و دو تا ستاره ی براق روشن که تمام طول جاده سیم برق بینشون بدتر از رد خودکار رو روپوشم تو ذوق می زد و من به این فکر می کردم که کاش...می شد!!؟
و تو که هیچی نمی فهمی!!!؟ حرص منو در می آری...!؟
دیگه...همین.
دلم می خواد امشب تو عمیق ترین لحظه ی خوابت از صدای ترکیدن خودت از خواب پاشی و بعدم دیگه خوابت نبره تا شاید تو این وضعیت تازه بفهمی من چی می گم!!!![]()
بای بای
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
نا امید نباش
گفتگوی چهار شمع
اولین شمع گفت: من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد! فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد!
دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم...حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: من عشق هستم. توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع٬دیگر نمی سوزند...
گفت:شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟ شمع چهارم گفت: نگران نباش، تا وقتی که من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم.
چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد...!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
خدا رو دوس دارم...
من پر از نورم ٬ پرم از آفتاب ٬ من پر از مهرم ٬ پر از آینه ام
عشق می کارد کسی در سینه ام ٬ من پرم از ابر ٬ شبنم ٬ چشمه سار
من پر از باران ٬ پرم از آبشار ٬ من پر از باغم ٬ بهارم ٬ بودنم
من پر از پویایی و پیمودنم ٬ من کویرم ٬ من به خشکی زاده ام
من خود بادم ٬ خود آزادی ام ٬ من خود آبم ٬ خود آبادی ام
لحظه ای دارم پر از دریا و موج ٬ لحظه ای دارم پر از پرواز و اوج
لحظه ای دارم پر از دیوانگی ٬ لحظه ای دارم پر از فرزانگی
لحظه ای که آرزوی لحظه هاست ٬ لحظه ای که هر چه می بینم خداست
با دل سوداییٍ سر گشته ام ٬ من به دنبال خدا می گشته ام
در زمین ٬ در آسمان ٬ در کهکشان ٬ لیک او نزدیک تر از جسم و جان
او به هر فصلی خودش را می نمود ٬ او به دست خود افق را می گشود
او به ما از نور خود تابیده است ٬ عطر را ٬ عطر خود را بین ما پاشیده است
سبزه و گل را به ما تقدیم کرد ٬ عشق را در بین ما تقسیم کرد
غرق خود بودم ٬ به خود پرداختم ٬ من خدا را دیدم و نشناختم
من نگاه سبز او را دیده ام ٬ از لب او بادها نوشیده ام
لحظه ها گاهی خدایی می شوند ٬ باعث این آشنایی می شوند
در خلوص و خلوت پنهانی ام ٬ من پر از موسیقی رویایی ام
ای خدای لحظه های دل پذیر ٬ شادی این لحظه را از ما نگیر ...
......
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
دلشوره

این روز ها دلشوره دارم برای تک تک لحظات تازه!
تک تک کلماتت مرا به فکر می برد این روزها!
یک دنیای تازه که عجیب جدایم می کند از مرزها٬از این دنیای رنگی...
و خاطراتم مدام تکرار می شود مثل یک فیلم٬مثل کارتون های بچگی ها که هر چه می گذرد و رنگ پریده تر زیباتر از پیش می شود!
و تو...نمی دانم...اصلا نمی دانم!!!!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
به یاد باران (برای تو)
دلم می خواد حالا بنویسم٬حالا که مثه فرشته ها آروم چشاتو گذاشتی رو هم و خوابیدی.
دلم می خواست بگم خوب بخوابی منم اما نمی تونم!
یه خواهش...زود زود بهم سر بزن این روزا! آخه می دونی٬این روزا خیلی زود دلم واست تنگ می شه٬هر چند گفتنش دیگه به آسونی قدیما نیست! نپرس چرا٬آخه نمی دونم منم!
نذار آسمون ابری بشه٬نذار!
بازم صدای قمری می آد! بازم دلم تنگ شده!
این روزا همه جا غر زدن ممنوعه! غر خونم اومده پایین! اما می ارزه!!!

نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
چند روزه دیگه؟!!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
...!

جاده هنوز سرشار است از سپیدی تردید نکن!
آرام بخواب...بیدار خواهم ماند این شبها٬تا کمتر کابوس ها را با تو باشم!!
برایم دعا کن...هر روز
مانذه ام در راه .
ثانیه ها خیال ماندن ندارند!!!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
بگذار بماند
سالها گذشت انگار و بارها فراز و فرود را تجربه کردم.
به ابهامی سنگین تر از نفس های آنروز از بیراهه ها گذشتم٬به آرامشی رسیدم که افسوس به بستن چشمهایم آسان فرو می ریزد...!!!!
و دوباره از سر نوشتم قصه ی بودن را...بعد آنروز که بیش از همیشه حس کردم٬و بعد آنشب که دلم می خواست باران ببارد و نبارید! و هزار بار گفتم...متاسفم!!!!
و حالا...ایستاده ام...هنوز هم!
چیزی این میان گنگ تر است از نگاه های هر روزت!
سالها پیش گفته بودم برایت ! یادت هست؟!
و من باز ایستاده ام! و اینبار...می دانم چرا!!
حس می کنم سالها گذشته...
خوب نگاه کن٬شاید آخرین فرصت ها هرگز نیایند!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
دل نوشته ها
هنوز هم!
هنوز تشنه ی یک قطره زندگی ام! هنوز هم درگیر این خیال کهنه ام!شاید بیشتر از گذشته!
واژه ها را باید باور کرد!!؟ بودن هنوز در هاله ای است از ابهام و رفتن...ملموس تر!
هر لحظه موجی است و آرامشی که سلولهای قشر مغزم را می تکاند...!!
و تنهایی...این روزها سلولی است سیار...
چه کسی می داند؟!
کفه ها ویران شدند و عدالتی نیست!
شیشه ها را شکستیم و سنگها پایدارند!
نگاه کن همانجا که چشمهایت ندید!!!!

نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
خلوت ذهن
ص مثل صداقت
ف مثل فراموشی
ر مثل راحتي! . سر خط!!
قدم ها را آرام تر بر می دارم این روزها که دوستی ها را با ترازو می سنجند و به قیمت٬
بی وزنی خرج می کنند!
مهره ای انگار فراموش شده و نگاهها چه دير هراسان اند!
زمین آرامتر می چرخد انگار٬این روزها که پايه ها سست تر است از همیشه!
و زمان...چه رنگ باخته اعتبارش!!
اين روزها با چشمهاي بسته ام بهتر مي بينم!
خنده ي كودك همسايه را ببين... زندگي اين نيست!! زندگي در جريان است!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
بیراهه
بیراهه ی خیال من شاید مسیر مستقیم تو باشد این روزها...
چقدر این روزها همه چیز غریبه است! روزگار با بازی جدیدش و تو با این لبخند مبهم و نا آشنا!! و حتی دریچه ی چشمهایت که اعتبار حقایق بود!
دیشب انگار آسمان غم زده ی خیالم منتظر سوسوی یک ستاره بود و ستاره ها همه مهمان ماه شب بارانی!
چقدر عجیب است این روزها! در اوج گرمای تابستان اینهمه ابر ٬ اینهمه باران! و من....ماندم در انتظار٬اما نیامدی!
این روزها ستاره محتاج نور است و خورشید محتاج ستاره!
این روزها معنی جدیدی از زندگی حس می شود ٬ به کلمات در اوج معنی و بی معنی تر از همیشه!
این روزها دلهامان را با چسب چوب می چسبانیم! چسب شیشه اینجاها نبود!!!!
این روزها فاصله ها را با خیالم کم میکنم! گرچه نجومی شده و انگشت های من بیشتر نشده!! اما محتاج کم شدن است انگار...
نیستی این روزها گرچه هستی...
این روزها مسیر برگشت پیدا نیست!
این روزها زمین هم از قانون جاذبه سر باز زده...سرگردانی موج می زند!!
گمان می کنی می دانی چرا!؟
همین!!!!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
سکوت لحظه ها
و آری سکوت این لحظه های تلخ چه آسان به خنده ای شیرین می شود
و تو حالا خوب می دانی...
باز هم بگو! بگو پیش از آنکه ستاره باران برایت بگوید!
من اینبار دوردست ها را دیده ام.بگذار بگویند میدان دیدم تنگ تر است از همیشه.خیالی نیست!
زندگی جاریست و لحظه ها را تو می سازی و من و ...!
و شاید او تپش لحظه هایم را از من بگیرد روزی! اما شوق زنده بودن را هرگز! که من اینبار فرصت ماندنم را به کسی نخواهم بخشید! بگذار بگویند سراپا بخلم و ریا! حق با من است و من این را دانسته ام.
دلتنگ نیستم...نه دیگر نه.

مصمم ٬ برای هدف بزرگی که در سر دارم و تو تکه نخ جا مانده از کلاف پیچیده ی افکارم را دیده ای!
و خوب می دانی!
اما می دانی که منتظرم هنوز هم؟! که شاید زیباتر باشد از همیشه ثانیه هایی پیاده ی من!
و آنشب که شوق بودن لذت خندیدن! را به تمسخر گرفت در وجودم ٬ قسم خوردم به نفسهایم که مثل همیشه مثل همه نباشم ٬ تا اشکی در غم نبودنی جاری نشود به بهای آسایش ثانیه های من! و من با تمام نفرتی که نداشتم!؟ و شوقی که نداشتم!؟ چقدر عوض شده ام...و چقدر دیر پذیرفتم و تو سالها پیش از من می دانستی!
چه کودکانه بود هدفهایم آنروز!! یادت هست!؟!
و می دانم از سنگینیه نگاهت که تنها نیستم! و به او ثابت خواهیم کرد روزی که جای خالی محبتش را پر خواهیم کرد با قدمهایمان! و جایی نخواهیم گذاشت برای او و چون او !!
... اشک هایم را به خاطر خواهم داشت این روزها ٬ اگر نفسهایم صبور باشند!
حرف دارم.شاید یک دنیا کم باشد و گم در این آشوب!
نمی دانم حس مرا کاشفان از کشف بزرگشان تجربه کرده اند! یا حس من فقط حس من است! اما...شیرین است و می دانم که فقط تو می دانی!
...نگفتم برایت؟!... دیشب خدایمان را در تنگ ترین فاصله ها دیدم.
قسم به دستهایی که از من نفس می خواست ٬ به ناله هایش و اشک هایی که هرگز فراموش نخواهم کرد...دنیا را خواهم ساخت با انسانهایش!!!!!
در قلبم صدایی محکم تر از همیشه فریاد می زند: به من فرصت بده زندگی میسازم خداااااا !!
برایت می گفتم از خوابی که خواب را از من گرفت اگر فرصتی باقی بود...اما مجال ماندنم نیست.
باید رفت
وقت برای سخن گفتن بسیار است و سخن بسیار.
نکند دیر شود اینبار هم!
کاش ثانیه ها کمی شتاب کنند...منتظرند!!
چقدر نوشتم!!!!!!!!!!
ولی تا به حال اینقدر بعد نوشتن آروم نشده بودم٬حس خوبیه ![]()
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
حرف دل

...!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
ستاره باران
آسمان که ستاره باران می شود باز هم منتظرم...

نوک پیکان روی دیوار لکه ی امیدم را پررنگتر میکند هر روز صبح!
و تو می دانی...
چراغ به دستم و مسیر روشن!
قصد آمدن نداری؟!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
حرفهای دو نفره!
یادش بخیر بچگیا...
دلامون ساده بود و بی ریا!
پدیده هم بچه بود! ( چه ربطی داره نمی دونم!!)
تنها غصمون گم شدن عروسکمون بود زیر بارون!
اما امروز کو بارون؟کو عروسک؟ کو بچه پدیده!؟!
بچه که بودیم...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
اکنون بزرگ شدیم از چشمهایمان می آید
بچه بودیم دل دردها را به هزار ناله می گفتیم و همه می فهمیدند
حال بزرگ شدیم و درددل را به صد زبان می گوییم و...
هیچچچکس نمی فهمد!!؟(پ)
........
با حضور افتخاری پدیده
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
!!جای بسی تاسفه
اعتیاد بلای خانمانسوز...
نارنجی هم!!؟
طوطی نادم طی مصاحبه ای کوتاه...
خود را قربانی توطئه ی یک چشم شور خواند و با چشمانی لبریز از اشک حسرت تلاش خود را مبنی بر ترک سیگار پس از پایات آزمون جامع علوم پایه اظهار داشت...
واسش دعا کنین شب جمعه ای...
(خطاب به همه ی ۸۴ ایهای جیگر و البته کمی تا قسمتی خرخون )
بابا بیخیال...
اینم یه غوله شاخ شیکسته مثه کنکور...
اون چی بود!!؟
این که فسقلی بیش نیست ![]()
خوب بخونینا آرزوم موفقیت همتونه و منتظر رتبه های کشوریتون
(البته اگه مثه همیشه خوندنتون از کمر نشکنه!!
)
ولی تو رو خدا اینقد خودتونو نکشین بابا .. بالاخره ما هم می خوایم هم دانشکده ایهامونو گاهی!! زنده ببینیم![]()
بخند تا دنیا بهت نخندیده والا...![]()
و البته ناگفته نمانددد که یه سریام همییییشه خوابن ![]()
![]()
![]()
تو آره تو پاشو بابا لنگه عصره!!
لا اقل پاشو خورشیدو ببین تا نرفته!! چند هفته ای می شه عمو پورنگ ندیدی!!... ای بابااا
والا ۲۰ ساعتو همون بچه ی یه روزه ام روش نمی شه بخوابه!! ![]()
یه کم خودمونیم آره دیگه ![]()
ولی جدای شوخی واسه همتون دعا می کنم چه خرخون..چه غیر خرخون
با نهایت احترام
یه خرخون
بای بای
نوشته شده توسط معبود | موضوع: | لينک ثابت |
دوست داشتنی ها
می تونی تصور کنی!؟
پس با من بیا...
تصور کن امروز تازه متولد شدی
چیا ممکن بود عوض بشه؟!
واسه من?!!
چیزی که همیشه بهش فکر می کردم...؟
خوب احتمالا دیگه اینجا نبودم...
اما
نه
...نه رفیق...من نیستم...
دیگه نه...
دوستامو دوست دارم...همه رو
با همه ی خوبیهاشون...![]()
اون بچه رو با نق زدناش...عصبانیو با عصبانیتاش...تعارفیو با تعارفاش...و تو رو با گیر دادنات....
یه دنیا که کمه...
..اما..
تو یه اس ام اس خوندم که...
همیشه از قشنگترین چیزا یکی هست...
پس...
تک سایزا...![]()
یه دونه دوستون دارم...
با شادیهاتون شادم...نیاد روزی که غماتونو ببینم...![]()
هر جای دنیا که برم....تنهایی اونجا نمی رم...
یادت باشه...
راسته می گم...ااااااااااااا ![]()
![]()

