دیگه می خوام یه چیز بگم!
دیگه دلم خیلی پره! دیگه می خوام یه چیز بگم!
دیگه....
ولش کن!
هیچ وقت نمی گم تا همیشه یه چیز برای گفتن داشته باشم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
سرزنش
حراج شد همه بودن ها به قیمت دل! چه ارزان فروخته شد بودن ها و چه ناچیز شمرده شد دل! و اینک عالمی در بی دل بودن غرق است و نجاتی نیست.
مثل یک باد بهاری یا یک سرود مبهم بر باد رفته آمدی و فرا گرفتی همه جا را ولی افسوس که هیچ گاه آرام نگرفتی و جز گرد و خاکی از خود به جا نگذاشتی.و من همچنان به دور می نگرم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
مخلوط
چقدر عذاب می کشند آدم ها وقتی کلی می دوند در پی دونده ای سریعتر از خود!!!
یا به سوی مقصدی بی احساس!!!
به راستی اگر کسی تشویق نکند و یا کسی نباشد که لااقل ببیند و یا چیزی نباشد که انسان بخواهد یا چیزی باشد که انسان را نخواهد انسان ها چقدر می دوند!!!
گاهی انسان می دود! بی آنکه چیزی باشد! نفس نفس می زند و از پا می افتد! و در آرزوی توانی برای دویدن می میرد! بی آنکه چیزی باشد!
پس انسان یک مفهوم است ! مفهومی که تراوش دارد از او تازه ها و انسان را نمی توان پیش بینی کرد!
گاهی انسان قبل از مردن به خواب می رود! به اغماء!
چشمانش را می بندد و خیلی چیزها می بیند! می ترسد! و حسودی می کند به اینکه شقایق های آنطرف جوب کنار هم روییده اند و در بندند!
آنها به دنیا آمده اند بدون قدرت تفکر به اینکه می توان دوید!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |

دلم می سوزد گاهی برای جهانی که در آن به دنیا آمده ام!!! شب ها اکثرا تصورات نارنجی دارم!!! ولی انگار که در خواب باشم!!! با این حال منتظر می مانم تا خوابم ببرد!!!
سال ها گذشت تا فهمیدم که به این جهان تعلق ندارم و اکنون گویی شیفته اش شده ام!!!
جوانتر که بودم وقتی تیک تاک ساعت روی اعصابم راه می رفت لااقل چیزی برای فکر کردن به آن داشتم!!! اکنون ولی آن هم قوه ندارد و من به پوچی می اندیشم!!!
تولد ها همیشه قشنگند!!! از آن بهترین روز های زندگی!!! امروز هم قشنگ بود!!! انگار همه اش نارنجی بود!!!
متولد شده : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
نگاهی به عقب!!!
با اسلحه پر روبرویم ایستاده اند. نکشم کشته می شوم. تا کنون فرار کرده ام از مرگ اما کنون روبرویم دیوار است. پشت سرم رگبار. می کشم من هم شاید اعتقادم را. تا بدانند که من هم معتقدم به اینکه هیچ کس نمی داند ارزش باد را و گذر زمان را !!!
چقدر سریع روز ها رو به پایانند. خاطرات خوش سادگی. دو را هی ها چقدر نامردند. همیشه قربانی می خواهند. این بار من خودم را قربانی می کنم و خاطراتم را وعکس هایم را. تلخ است ولی ناگذیر!!!
نمی توانم بنویسم!!! سخت است ولی چیزی به یادگار می خواهم ، از خاطرات تلخم!!!
یادگار از لحظه هایی که محترمند و از لحظه هایی که حرمت ها پست می شود!!!
زمین را دوست دارم با اکثر مردمانش!!! از آنها بیشتر خودم را دوست می دارم. من یک موجود خودخواه لجوجم!!! بی صفت هایم موجودیتم زیر سوال می رود!!!
موفق و پیروز باشید. نگاهی به عقب یادتان نرود!!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
یک شاخه یاس!!!
چشمهایی لبریز
کوچه ها باریکند
زندگی ها ممتد
می دود هستی من
لحظه ها
ثانیه ها
نم نم باران
همه قربانی یک قوم ضعیف
چه شدی ای دریا؟
تو که از موج سخن می گفتی
چاهها می سوزند
شده اند منبع اکسیژن قرن
و علف ها ماتند
دست نقاش زمین لرزان است!؟
یا که چشم من و تو
ای صفحه
ما همه عاشق یک شاخه یاس
می نویسم
امضاء
امضاء : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
آسمان!!!


آسمان هم که دلش می گیرد امیدوارتر می شوم به زندگی و فاصله ام کاهش می یابد تا موازات خطی که روز هاست به درب های بسته می کوبد.
امروز هم آسمان دلش گرفته و من آرامم. زیر سایه اش درس می خوانم! ابر ها گرد خاکستریشان را بر صورت خورشید می پاشند. جدالی است بین سپیدی خورشید و خاکستری ابرها!!! کاش تا به ساحل می رسم کسی برنده نشود!!!
اولین بار که دریا را دیدم در انتهایش با آسمان جدال می کرد. دوست دارم از ساحل دور شوم! به انتهای دریا بروم و با آسمان صلح کنم!!!
نوشته از : !!! عکس از : !!!! TOP PIC
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |

تند تند قدم برداشتم! روی باد! آنجا اصطکاک کمتر است و از سر و صدا هیچ خبری نیست!!!
نمی دانم چرا باد ، این به محکمی آهن را ، از یاد برده بودم! مدتی است که دیگر حتی شاپرک ها هم زبانم را نمی فهمند!
در قالب زمان ، زمین دگرگون می شود و ما زمینیان نیز! شاپرک ها ولی از زمین فاصله دارند ، گویا!!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
تکرار!!!
خیالم به هم ریخته ، انگار که من بتوانم همه چیز تمام است و دستهایی که به مصاف هجوم باد رفته اند همه از ضعف من است.
جرات قدرت را هم ندارم تا که شاید بماند لااقل دستی و گاهی زنده باشم به آرزویی.
زندگی انگار نگاهش به پاهای من است تا کمی بجنبد. یکی به جرم دیگری مرا محکوم کرده و تبرئه می کند!
فکر می کنند گاهی انسان ها ، به چیز هایی معلوم ، ونتیجه می گیرند آن چیز را که خود نمی خواهند تا که شاید دیگران آرام باشند.
چه فرقی می کند بازی که آخرش برنده ندارد را چه کسی داوری کند و چه چیز قانونش باشد.
حرف نمی زنم شاید با حواس جمع تر بازی کنند ، معلوم که نیست! شاید مساوی هم گرفتند.
داور : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
شهر محو!!!
بزرگ که شدم خیلی چیزها می خواهم بخرم!یک رادیوی جیبی برای وقت هایی که حوصله ام سر می رود ، یا لااقل یک ساعت شماته ای! و یک پتو برای وقت هایی که زلزله می آید. مهم نیست چه رنگی باشد ولی دوست دارم ساده باشد.آن را خیلی دوست دارم ، با آن به آرامش می رسم.
یک دیکشنری کوچک هم می خرم که بتواند نگاه آدم ها را از دور ترجمه کند.قبلا فکر می کردم یکی از چیز هایی که حتما می خرم یک بی سیم باشد برای برقراری ارتباط با آنها که مرده اند اما حالا فکر می کنم آنها که بعد از من می آیند باید آدم های جالب تری باشند.
تا همین چند روز پیش فکر می کردم یکی از چیز هایی که حتما می خرم چند برگ کاغذ گلاسه A4 خواهد بود، از آنهایی که دورش حاشیه دارد، ولی الان هر چه فکر می کنم یادم نمی آید آنها را برای چه می خواستم.شاید پولش را دادم چند تا غلط گیر خریدم.
هیچ کس جای پول هایم را نمی داند. برای همین عصر ها که در خیابان قدم می زنم کمی دقت کنم آسمان را از بین آن همه برج های سر به فلک کشیده می بینم. هر چه می خواهم به صاحب بنگاه املاک سر چهار راه می خندم و هر چه می چرخم سرم گیج نمی رود.
نمی دانم چرا با آن همه پول ماشین نمی خرم.شاید چون از این که کسی را زیر بگیرم می ترسم.یا اینکه قدم زدن را دوست دارم.در کل از آدم هایی که ماشین دارند خوشم نمی آید.معمولا همیشه عجله دارند.زود می روند و دیر می آیند.

اه ه ه... باز دود سیگار یکی توی چشمم رفت. همین روز هاست که از این شهر لعنتی بروم. به جایی که پای هیچ غباری به آن باز نشده باشد. خیلی دلم می خواهد بدانم آن موقع اینها می خواهند دود سیگارشان را چکار کنند.
یکی از بچه های محله مان تعریف می کرد که آن طرف شهر،آنجا که خورشید غروب می کند جایی هست که صدای گنجشک ها گوش دود را کر کرده و خورشید آنقدر تابیده که جز رنگ روشن چیزی نمانده.فکر نمی کنم پیاده هم خیلی راه باشد.خورشید همین جاست. به سرم زده پول هایم را و تمام دلبستگی هایم را در این شهر که محو دود است رها کنم و به آنجا بروم.می گویند آنجا هیچ چیز پولی نیست.هوا ، دما ، آب و سبزه مجانی است ولی نه به اندازه همه. به آنجا می روم روزی و می برم نوشته هایم را هم با خود!!!

نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
بی نام
امروز این دومین نوشته ام بود که اسم نداشت!!!!
زیر نویس هم!!!
ولی اینکه هنوز می نویسم به خاطر آن نیست!!!
دست نوشته : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
باورم نمی شد که هنوز مرا بشناسد!!!
آخرین بار که طلبکارانه نگاهم کرده بود همین چند روز پیش بود!!!
به نظر منطقی می رسید اما از اینکه با صدای لرزان حرف های قاطع می زد می ترسیدم!!!
همین طور هم شد!!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
دلم گواهی می دهد که هوا از این هم سرد تر می شود!!!
امروز چند باری وقت کم آوردم و از چند چیز جا ماندم!!!
شاید چون کلاس فوق العاده داشتیم و شاید چون هوا سرد بود!!!
ما سرما زدگان بیچاره از نعمت آدم برفی هم محرومیم!!!
این است سرنوشت کسی که می خواهد خودش بزرگ شود!!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
حاشیه!!!
حاشیه چیز خوبیست!!!
برای کتاب و برای زمین فوتبال!!!
ولی نه برای تیم فوتبال!!!
ابراز عقیده : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
خجالت!!!
در پوست خود نمی گنجم!!!
می خواهم از خوشحالی فریاد بزنم!!!
هنوز باید چند دقیقه صبر کنم!!!
ولی دیگر نمی توانم...
هی شماها که مثل من هستید!!!
با هم فریاد بزنیم؟ همین حالا...
۱ ۲ ۳
فریاد نوشته ای از : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
آدم بزرگ ها!!!
آدم بزرگ ها چقدر حرف می زنند!!!
و هیچکس به فکر سکوت عروسک ها نیست!!!
اعتراض از : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
وایت برد!!!
وایت برد ها معمولا کینه به دل نمی گیرند!!!
البته به شرط آنکه زود از دلشان در آوری!!!
چیزهای جالبی هستند!!!یادم نمی آید اولین بار کجا دیدمشان ولی مطمئنم که خیلی تعجب کرده ام!!!
دیروز یکیشان خیلی خنگ شده بود!!!
کینه عجیبی به دل داشت!!! از انسان هایی که نزدیک بین هستند!!!
دست نوشته ای از : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
این روزها!!!
این روزها زمین روبروی من ایستاده است!!!
چشمانم را که می بندم انگار کسی زیر چشمی نگاهم می کند!!!خیلی راه رفته ام ولی هنوز خیلی مانده تا وسط بیابان!!!
مدتی است تغییراتم اعمال نمی شود!!!
انگار یکنواخت و یک شکل شده ام!!!گوشه غاری بی روح خوابیده ام و زمین زیر سایه پلک های من است!!!
نوشته ای از : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
پوستین
گویی غبار غم بر آغوش کشتگان لشکر عشق تکیه زده و فرمانروایی می کند!!! خون بر سر نیزه ها خیال چکیدن ندارد که حلقوم زمین خون آشام دهان باز کرده و در حسرت به زنجیر کشیدن قطره قطره هایش می سوزد و می سازد!!! آفتاب شرم دارد از پلیدی و پلیدی در انتظار آفتاب بلکه معطر شود!!! و اینجا در جوار خورشید همگان به خود می لرزند و آتش توان مدیریت سرما را ندارد و زبان جرات ندارد که بگوید سرد است!!! اینجا پوشیدن جامه گرم مدت ها حبس دارد!!! گویند همین امروز لشکری سپید پوش با لشکریانی از جنس خیال تمام عیار بدون ذره ای زمان به قلب یک پوستین قدیمی کهنه زده و خیال شکست خوردن ندارند و هنوز کمی آنورتر در پس پرده های خاکی جنگی در میان است!!! کاش نفس گرمی پرده های خاکی را در هم پیچد شاید پوستین از رو برود!!!
دست نوشته ای از : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
نی نی !!!

نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
ثانیه ها

اونقدر ثانیه ها رو شمردم تا رسیدم یزد!!!
اینجا تازه اول ثانیه شماریه!!! با این تفاوت که نمی دونم تا چند باید بشمارم !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
اون سفیدی اون بالا خورشید که نیست!!!
پس چیه ؟؟؟
ماهه !!! شاید به معجزه کویر و شاید به معجزه تصویر !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
مرگ مغزی!!!
برگ زردی می چرخه
در پی سیلی باد
و نگاه ها سرده
و نفس ها محبوس
رد پاها خاموش
مردن انگار همه
زیر خاکستر و دود
نفس انگار که با
ریه هام قهره ولی
چه کنه؟؟؟ ناچاره!!!
قلبمم که میزنه
واسه چی؟؟؟
خودشم می مونه!!!
مرگ مغزی نکنه این باشه؟؟؟
نکنه مردم و گیجم رو زمین؟؟؟
پس چرا می بینم ؟؟؟
پس چرا می پرسم؟؟؟
سایم انگار که افتاده رو ماه
من که بی تقصیرم
زیر اون شاخه ی سیب
توی قبرستون ده
کاشکی خاکم بکنن!!!
چشممو به کی میدن
نمی دونم
ریه هامم که دیگه فرسودن
جگرم پر خونه
هی تو!!! به دردت می خوره؟؟؟
قلبم رو ولی
می خوامش
میبرم تا ته خاک
زیر اون شاخه سیب
یه جا دفنش می کنم
تا یه وقت
رد نشه از دست کسی!!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
ته نشین !!!
می پرم از خواب با صدای خش خش برگ
زیر پای باران یا رعد ! نمی دانم !
شاید زیر پای ترس !
از واقعیتی در کمین
تا که نگذارد
در آغوش تو در اعماق اقیانوسی یک رنگ رسوب کنم !!!


وباز
چشم بر هم می نهم
با فریب دود شمعی نیمه خاموش
که می آموزد مرا
یکی شدن به قیمت سوختن را!!!
و باز به انتهای صف بی پایان پرش از خواب می روم
با صدای پیرمردی معترض!!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
جزیره !!!
من همون جزيره بودم * خاكي و صميمي وگرم * واسه عشق بازي موجا * قامتم يه بستر نرم * يه عزيز دوردونه بودم * پيش چشم خيس موجا * يه نگين سبز خالص * روي انگشتر دريا *
تا كه يك روز تو رسيدي * توي قلبم پا گذاشتي * غصه هاي عاشقي رو * تو وجودم جا گذاشتي * زير رگبار نگاهت * دلم انگار زير و رو شد * براي داشتن عشقت * همه جونم آرزو شد * تا نفس كشيدي انگار * نفسم بريد توسينه * ابر وباد و دريا گفتن * حس عاشقي همينه *
اومدي تو سر نوشتم * بي بهونه پا گذاشتي * اما تا قايقي اومد * از من و دلم گذشتي * رفتي با قايق عشقت * سوي روشني فردا * من ودل اما نشستيم * چشم براهت لب دريا *
ديگه رو خاك وجودم * نه گلي است نه درختي * لحضه هاي بي تو بودن * ميگذره اما به سختي * دل تنها و غريبم * داره اين گوشه ميميره * ولي حتي وقت مردن * باز سراغت رو ميگيره * ميرسه روزي كه ديگه * قعر دريا ميشه خونم * اما تو درياي عشقت * باز يه گوشه اي مي مونم *
اما تو درياي عشقت * باز يه گوشه اي مي مونم
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
!!!
خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آن که برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
من می گم
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
یه پایان دیگه ؟!

نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
یه عکس!!!

نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
سردمه !!!
سردمه!!! مثل یه تابلو سبقت ممنوع تو یه شب سرد وتاریک تو یه خیابون بلند که به علت بارش برف مسدوده !!!
سردمه !!! مثل یه مرده که چند ساله به زور پشت امامزاده سید جعفر خاکش کردن !!!
سردمه !!! زیر گرمای نگات !!!
سردمه !!!مثل دو تا بیکار که تو یه شب سرد و تا زانو توی آب دنبال یک وجب از آبی دریا گشتن !!!
سردمه !!! مثل یک گریه لوس که فضولی کرده !!!

خنک کننده : !!! به درخواست لوک خوش شانس و به یاد یه شب سرد
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
باران !!!

مهر از باران میگوید
باران از مهر...
با چهره مصیبت زده خیابانها -مثل یک تازه عروس زیبای عزادار-
و صورت گرفته آسمان
و دستان خیس پینه بسته زمین"
باورم کن
مثل همین باران نوازشگر
وهمین حس مرغوب پاییزی
مرا تقسیم کن بین غروبهایت
بین برگهای نارنجی قشنگت
مثل همه چیز...
مرا آزاد کن
در آستانه یک صبح ابری سرد
و به خورشید بی رمق تقدیم کن مرا
و بعد از آن هر جا مرا دیدی بدان که:
به آخر دنیا رسیده ای!
به آخر دنیا رسیده: !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
پرواز !!!
زندانبان : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
بدون شرح !!!






به روز شده با : !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
دلم گرفت !!!
اینو تو وبلاگ اهالی شلمرود دیدم !!!
دلمو آتیش زد !!!
یواشکی کش رفتم !!!
وبلاگ قشنگی دارن !!! اگه می خواین ببینین !!! را کلیک کنین !!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: عشقولانه | لينک ثابت |
سه شنبه ها!!!
عزیزم یادت می آد سه شنبه ها پا به پای هم می رفتیم تا کجا؟
کوچه های خلوتو یادت می آد اون همه صداقتو یادت می آد؟
عزیزم یادت می آد که گریه هات چه جوری آتیش به جون من می زد؟
نمی شد بهت بگم دوست دارم تا می گفتم، زبونم بند می اومد
کوچه های خلوتو قدم زدم توی هفته های سرد و بی صدا
حالا روزا همشون سه شنبه ان لعنت خدا به این سه شنبه ها!!!
توی هفته های بی نام و نشون روز دیوونگی هام سه شنبه بود
با خودم می گفتم ای کاش ای کاش همه روزای خدا سه شنبه بود
کوچه های خلوتو قدم زدم توی هفته های سرد و بی صدا
حالا روزا همشون سه شنبه ان لعنت خدا به این سه شنبه ها!!!

اینو از وبلاگ یه دوست نارنجی دزدیدم !!! را کلیک کنین وبلاگشو ببینین!!!


