دوست دارم!
ذوست دارم پرواز کنم ولی از سنگ می ترسم!
عاشق دویدنم ولی از مانع می ترسم!
می خواهم نفس بکشم ولی از هوای مسموم می ترسم!
گاهگاهی جهشی می کنم! تند راه می روم و آهی می کشم! ولی باز هم می ترسم!
من می ترسم! پس هستم! و بهای بودنم را می پردازم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
آدما
همین جور که وایسادم زیر نور لامپ های چراغ برقی که محو برگ درختان دارم جای خالی آدمایی می بینم با فکرای بزرگ!
آدمایی هرچند کوچک!
گاهی به خودم می لرزم. شاید از سرماست! شایدم از خاطره آزمون و خطای کلاساست!
به هر حال امروز که یکی دو روزی می شه صلح کردم انگاری دستامم بوی پرتقال می ده! پرتقال تازه!
تازه یکم داره رویاهای پیش روم کم میشه و به همراش حسرتای پشت سرم!
من محصور شدم! محصور در رویای بی تعبیر بشر!
می ایستم! حتی همین الان هم! در انتظار یک چشم منتظر!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
خورد شدم خورد!
اوضاع خوبه! پنجشنبه است!
همین یکی دو روز پیش بود!خورد شدم! خیلی گشتم دنبال یه جای خوب واسه گریه کردن!
اما الان سرپا هستم! و به قول معروف
هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست به تنگ چشمی نامردم زوال پرست!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
اینجا بندرعباس. جلو بوفه
احساس خیلی خوبیه! دفه اوله دارم تجربش می کنم!
می خوام فراموشم نشه! پس یه یادگاری می نویسم!
بندرعباس. ۲۵ آذر ۸۸
جلو بوفه بیمارستان شریعتی! هوا خوبه! اوضاع هم بد نیست!
یه احساس خاکستری که رگه های نارنجی داره توش پیدا میشه دارم!
چیزی شبیه به زندگی در جریانه!
:)
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
تموم شد
تموم شد!!! اینم از این!
اینم طلسمش شکسته شد! اما می دونی چیه؟؟؟ سرم درد می کنه!خیلی!
دلم هم گرفته!یکم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
آخیش!
آخیش!
خسته شدم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
تالاپ تالاپ!
تالاپ تالاپ!
این صدای قلبمه!
قابلمه نه قلبمه!
اه! بی ذوق! اصلا نخواستم! اصلا نمی گم چه خبره!![]()
![]()
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
ساعت یک روز پنجشنبه!
همه کم کم دارن جمع می کنن که برن! اما من باید استارت بزنم!
دوشنبه خیلی ها خواب بودن! من رکورد روز رو زدم! در ۵ سال گذشته!!! ۹!!!
امروز می خوام رکورد هفته رو هم بزنم در ۵ سال گذشته!!! بذار حساب کنم!
۲۴= ۵ + ۵ + ۵ +۹ !!! برام دعا کنین!
تغییر = ۹ + ۲۴
۶۰۰ منهای ۳۰۰ = ۳۰۰
۴۰۰ منهای ۱۰۰ = ۳۰۰
۴۰۰ منهای (۳*۳۳) = ۳۰۰
۳۰۰ تقسیم بر ۳ = ۴۰۰ تقسیم بر ۶ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
شروع!
دل پژمرده و پیرم ٬ تازه آغاز شروشه!
باز یه نوری می درخشه ٬ دل من رو به خروشه!
نه دیگه عاشق نمی شم ٬ زندگی آدم فروشه!
من به آخرش رسیدم ٬ همه ی حرفا دروغه!
همه ی سعیمو کردم ٬ زندگی رو به افوله!
اما این بار ٬ سرده بازم
نفسا حبسه تو سینه
یا یکی می پره میره ٬ یا تو تهمتا می میره!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
یه روز خوب
نظرت در مورد یه روز خوب چیه؟
امروز به نظر روز خوبی می آد! نظرت چیه؟
در مورد نظر من نظرت چیه؟
من بگم به نظرم نظرت چیه؟
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
یک قدم به جلو!
فکر کنم یه ۲۰ روز طول بکشه! نمی دونم! آره ۲۰ روز!
امروز روز اوله و من منتظر! امیدوارم سخت نباشه!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
تسلیم
تو زندگی آدم دو تا راه بیشتر نداره!
یا باید تسلیم شه!
یا باید نابود شه!
منم تسلیم شدم بعد از اینکه نابود شدم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
شمارش معکوس
کم کم داره شمارش معکوس آغاز میشه بر این مقصود بی مقصد!
باید آماده شم! این روزا خیلی خسته ام و تازه اول راهم! اگه این دفه جون سالم به در ببرم خیلی به خودم اعتقاد پیدا می کنم! دعا کنین واسم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
بازم یه روز زنده می شیم!
کفر نمی گم! باور کن یه روز ماها دوباره زنده می شیم! شایدم اصلا اینجا نبودیم. یه جای دیگه! تو یه دنیای دیگه! نمی دونم چطوری باید بگم که باور کنی کافر نشدم!
از این حرفا که بگذریم همین دیشب بود باز یکی سردش شده بود. باز بابام زنگ زد. امروز ظهر فهمیدم که هیچکی خبر نداشته! اینا رو بذاری کنار هم یعنی فقط ۳ روز وقت داری تا یه توقف یا شایدم عقب گرد. این روزا فکرم خیلی مشغوله! اونقدری که تحمل یه ذره سرما رو هم حتی ندارم.
عکستو یادم اومد. همین جور خیره شده بودم! تو بودی با یه عالم گلای قرمز! گلا داشتن پیر می شدن اما تو همین طور جوون مونده بودی.
دلم تنگ شده برات! هیچ میدونی؟
اینجا کم کسی مثل تو هست! نه باد و خاکی می شه و نه اونقدر دوری از هم همه که گوشت صدای بادو بشنوه!
همش دنبال یه روزی هستم که وقتی تو سرم طوفانه اینجا هم طوفان باشه! الان چند روزه! تنم سرده و سرم طوفانی!اما اینجا زوزه باد اونقدر ضعیفه که پلک بزنی صداش گوش عالم و آدمو کر می کنه!
نشستیم! آروم و فکر می کنیم که چی شد!
خدا کنه یادت باشه! سرد سرد که بودم داشتم فکر می کردم به اینکه من هم تند اومدم و نه تنها من که همه تند می اومدن و هنوز هم می آن! و توی کله شق آروم رفته بودی! وقتی اسمتو شنیدم دیگه چشماتو ندیدم! دیگه اشکاتو ندیدم! فقط موهات بود که اونم انگار که بخوام موهای یه نامحرمو ببینم باد یه مشت شن کوبوند تو صورتمو من چشمامو بستم و هنوز که هنوزه حاضر نیستم بازش کنم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
بندر!!!

وقتی شب پا شو تو باغا میذاره نفس گلا میگیره
وقتی تار یکی از آسمون می باره دل غنچه ها می گیره
وقتی ظلمت نفس گلا رو بسته گل محبوبه ی شب بیدار نشسته
دل به تاریکی و ظلم شب نمی ده چونکه عطرش تا ته باغا رسیده
اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن همه اطرافشو خار و خس بکارن
اگه دیوار بکشن دور وجودش
اگه تهمت بزنن به تار و پودش
عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره
گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره
شبا که گلا تو تار یکی نشستن
همه از وحشت شب چشما رو بستن
تنشون میلرزه از ترس سیاهی
گل محبوبه تو واسشون پناهی
عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره
گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
بسه دیگه! خسته شدم!
بسه دیگه خسته شدم! دستتو وردار بپرم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
نمی بخشم!
نمی بخشمت! آخه غمگینه دلم!
نمی بخشمت! مگه خالی شه سرم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
می خواستم بزرگ باشم!
کاش بزرگ بودم! چقدر دیر بزرگ می شوم!

نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
عمیق تر از بودن
گاه تکه ابر کوچکی می بارد و گاه لکه ی امیدی رنگ می بازد.
گاه آفتاب را به زمین می کشم و گاه از سرما همه چیز یخ می زند!
این منم٬ ایستاده روی این زمین خاکی٬هستی را به تماشا نشسته ام!
آرامتر بیا این روزها...
گرچه سنگی شده همه چیز٬به گمانم قطره خون رو به زوالی باشد هنوز که رد پای چشمه را خط می زند!
گویا همه چیز رفته باشد در خوابی عمیق! حتی تو!
دیشب هم خواب دیدم.خواب خوبی بود.بیدار که شدم ۷:۳۰ بود...باید می رفتم! تمام طول مسیر را خندیدم اما نمی دانی چقدر دلتنگم...
نوشته شده توسط معبود | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
دیر می گذرد!!!
ليورپول-آرسنال، انقراض نسل پانداها، کوچ عشایر و اینک یک صفحه آبی بدون عینک و صدای ناموزون کولر گازی بر روی افکارم. زمان دیر می گذرد. نمی خوابم تا مبادا خواب دیده باشم ونمی پرسم از چیزی که بی شک حواسم پرت بوده. منتظر فردایم تا باز طوفان روزمرگی غرق کند کشتی افکارم را.
فردا سلام خواهم کرد به زندگی، سر صبح و او بی شک خوش برخورد خواهد بود. صبر کن. ساعتم را کوک نکرده ام. 5 دقیقه به 7. نه اینکه خوابم ببرد... نه! شاید خواب باشم.
یعنی می شود که خواب باشد؟ اینکه یکی که متهم کرد مرا به اینکه مجرم خواهم بود در آینده ای نچندان دور،اینک مجرم شده باشد به همان جرم در گذشته ای نچندان دور؟ آری، همه چیز ممکن است... واینک تو ای مجرم! تو محکومی به حبس ابد در سلول های خاکستری مغزم! کاش می شد چشم فرو بندم تا پاک شود صحنه و آثار جرمت.
می گویند هنوز یک نفر هست که به زندگی می خندد. کاش می شد پیش تو بیایم. آری کاش صبح می شد. اگر صبح شود و اگر خواب نباشم شاید بتوانم با تو بخندم!خنده، خنده است. تو شیرین بخند و من تلخ!
کاش می شد خندید! نه... نمی خواهم بخندم به هر روز اخم، به هر شب اخم و به هر دم خنده های مصنوعی! گاهی فکر می کنم اگر بخندم خیلی ها را عذاب می دهم و گاهی می خندم که خیلی ها را عذاب بدهم.
آهان، راستی یادم رفت بگویم اینکه خوابم زیاد شده شاید از این باشد که زمین حول یک محورمی چرخد و این مرا به تفکر وا داشته! هرچند که این کلک ها دیگر قدیمی شده و میلیون ها سال از عمر زمین می گذرد و میلیون ها نفر از بی خوابی سرگیجه گرفته اند.
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
فوق العاده افتضاح!!!
امروز رفتم یه سر قسمت نظرسنجی دیدم همین روزاست که افتضاح جای فوق العاده رو تو نظرات در مورد وبلاگ پنیسیلین بگیره! یه کم دلم گرفت!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
jqhn! ;))
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
خیلی چیزا!!!
خیلی چیزا از همین جا شروع شد! خیلی چیزا می خوام بگم! خیلی چیزا تموم شد! خیلی چیزا حروم شد! خیلی چیزا قشنگ بود! خیلی چیزا بی فایده است! خیلی چیزا می پوسه! خیلی چیزا دروغه! خیلی چیزا سرده! مگه نه؟؟؟
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
می کشمت

بیدار شدم.تمام تنم می سوخت.همچی بهم زل زده بود و از کارش راضی بود که می خواستم بزنم لهش کنم.
گفتم آخه از کجا افتادی توووو!
جوابمو نداد.خندید فقط.گفت ما آدمفروش نیستیم.می سوزه نه!!؟بالاخره دیگه!
گفتم اینجوریه؟!...آره؟!
و تنها چیزی که ازش موند دونه ای بود که دستش گرفته بود بهانه کنه واسه زنده موندن و بوی مورچه ای که تمام اتاق رو ورداشته بود.
حس می کنم انتقاممو ازش گرفتم.
یکی نیست بگه مگه آخه اینجا جاده ابریشمه!
نوشته شده توسط معبود | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
روشن تر
باران که بارید شستم همه ی نگاههای کهنه را.نو شدم.
برای ماندنی دوباره٬محکم تر اینبار٬بند کفشم را سفت تر از همیشه بستم!
ساعتم را کوک کردم٬دورتر از همیشه گذاشتم!
نوشتم بد نوشتی از نو بنویس!
تقویم جدید با روزهای خط نخورده و سال طی نشده.فرصت هنوز هست.هنوز هستم.
دیشب باز یک قدم مانده بود تا رفتن! ماندم تا تمام کنم راه نرفته را !!
باران که بارید گرچه خیلی دیر بارید روحم را شستم.
باران که بارید...ستاره ام باز پیدا شد.
چه سال خوبی است امسال
نوشته شده توسط معبود | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
بسه دیگه!
به هرچی که همه می خواستن رسیدم!
امروز یه نفر همه اون چیزایی رو که بهش رسیده بودم مچاله کرد ریخت تو سطل!
حالا مونده اون چیزایی که خودم می خوام رو بهش برسم!
تا کی باید منتظر باشم ببینم بقیه چی می خوان که به اونا برسم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
کجایی حمید؟!!!
سلام حمید جان! خوبی؟ کجایی تو، معلومه؟
خیلی وقته اینورا پیدات نیست! بابا دلمون تنگ شد واست!
شنیده بودیم بی معرفت شدی! ولی نه دیگه اینجوری! یادت رفت واسه چی اینجا بودی؟ یادته یه روز یه چیز شکست؟
خوب این مدته خوش گذشت؟ چیا یاد گرفتی؟ کم کم دیگه باید دکتر شده باشی؟
چه خبر از بچه ها؟ می دونی از کی نیستی؟
آخیش! هنوز باورم نمیشه این همه گذشت. استراحت خوبی بود! آره خیلی چیزا یاد گرفتم!
دکتر هم هی! می خوام بشم!
بچه ها هم مثل همیشه! یه کم کم نورتر!
تو هم به دل نگیر! بیا آشتی! تا چشم به هم بزنی رفتیا! بذار این تیکه هم خوب بگذره!
همش یکیدو سال دیگه است.
آخیش! خوبی تو؟
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
سردمه
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ . یخ کردم
مثل آغاز زمین . . .
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
پرواز
تو بخواهی ، پرواز می کنم!
اما نمی دانم با بالهای تو یا بر دوش تو!
بسیار فراتر از نهایت پرواز تو خواهم رفت، تا بدانم که رسیده ام به زیر پاهایت!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
آن روز
لبخند می زد و بی آنکه سوالم را پاسخ گوید به بیراهه می رفت.
یک کلمه پرسیدم. بله یا نه؟
رنگ عوض کرد! جا خورد! نگاهم می کرد. دیگر خنده ای نبود. خواست که بگوید نه که یکی دستش را کشید.
بدو دیر شده! نگاهمان از هم برید.
فردایش آرام وقتی دیوار تکیه گاهم شده بود گفت! بلند شو! زندگی در جریان و زمان منتظر تغییر است.
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
یه روز !!!
یه روز مگه چقدر می تونه بد باشه؟
نمی دونم!!! تا شب هنوز خیلی مونده!

نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
پایان یک تولد
نمی دانم به چه فکر می کردم ٬ که موجی آمد! نگاهش کردم! خنکای وجودش تمام وجودم را در بر گرفت! سرد بودم!
حواسم را جمع کردم! آبی به سر و صورتم زدم و رفتم سر کلاسی که نه استادش را به یاد دارم و نه درسش را. فقط یادم هست کجا بود و من کدام صندلی بودم.
خیلی آنجا نبودم! موج بعدی آمد! بعدی و بعدی و من حواسم پرت شد! یک قدم به جلو ٬ قدم بعدی ٬ بعدی ...
خیلی نگذشت که نه فقط روحم ٬ بلکه جسمم هم از کلاس بیرون آمد. به دریا فکر میکردم! به امواج! حواسم پرت بود. دل به دریا زدم و موجی مرا در بر گرفت.
از آن به بعد به خودم قول داده بودم که در ساحل امواج را دقیق تر بنگرم! به آمدنشان و به رفتنشان و به تاثیرشان در صدف ها در باد! ولی نمی دانم چرا یادم نمی آید که دیگر ساحل رفته باشم! نیرویی از بیرون افکارم را پاک می کرد و یا شاید حواسم را پرت می کرد. یکبار یادم هست که به ساحل رفتم! ظهر بود ولی شاید اصلا به موج ها نگاه نکردم و یا شاید هم نگاه کردم ولی حواسم پرت بود.
دیشب خواب می دیدم! خواب می دیدم روی موج ها راه می روم! با پای برهنه ولی با حواسی پرت!باز یخ کرده بودم!راه که می رفتم چیزی شبیه ماسه های تپه های بیابان های روبروی خانه مان را زیر پایم احساس می کردم. و گاهی احساس می کردم چیزی کف پاهایم را می سوزاند٬ چیزی شبيه یک بیابان آفتاب خورده!
حواسم را جمع کردم! دیدم در بیابانی وسیع به جرم حواس پرتی تبعید شده ام! به این فکر می کردم که برای آخرین دفاعیه ام چه بگویم! حواسم پرت بود! قاضی مدت ها بود که رفته بود.
از خواب پریدم! حواسم را جمع کردم! نگاهی به ساعت انداختم!پایان تولدم بود!
حواسم پرت این نوشته بود! یک عالم SMS و Mised Call دارم!

نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
یاد!
رنگ می کنه باد خزون قدمت این نهال ما
رنگ می بازه دستای من حرمت این شقایقا
دلم داره پر می کشه بره یه جا پیش خدا
بره بگه هر چی که هست شکوه و این شکایتا
این روزا تحریمه همش صداقت و عشق و وفا
صداش دیگه در نمی اد داره می میره بی صدا
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
یاد!!!
یاد ها برای رفتن اجازه نپرسیده اند٬ که برای آمدن!!!
پرسیده اند؟
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
زمین
این روزها یاد گرفته ام که زیر پایم را نگاه نکنم و راه بروم! حتی یاد گرفته ام با چشمان بسته راه بروم! نمی دانی چقدر بی دردسر است زندگی بدین گونه!
گاهی از هر طرف صدای تشویق می شنوم!
فکر می کنم که خدا زمین را آفرید تا انسانها بر روی آن قدم بردارند! همه جا را مستحکم کرد تا با چشمان بسته هم بتوان گام برداشت.
بماند بقیه اش برای بعد...
زنگ ۱۲.۳۰ به صدا درآمد!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
آستین!!!

نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
روزهای آفتابی!
دیشب هم هوا سرد شده بود! یاد روزهای آفتابی افتادم!دل که می سپاری که آوازهای اطرافت به سمتی می روی که جان بسپاری! بهانه ها و لی برای ماندن بیداد می کنند! کم توقع و بی آلایش هم که باشی کاری از پیش نمی رود! بس که این دردسرها زیادند!
گیر یک دردسر که باشی بقیه را فراموش می کنی! فراموش کردن همانا و دردسر شدن همان!
دیشب هم هوا سرد شده بود! با برق روکش پوسترهای عمودی در نور یک لامپ کم مصرف!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
راه باریکه !
یاد یک راه باریک میان درختان کوچک و زنده ای افتاده ام که هدایتمان می کرد هرروز تا نبردی که برنده و بازنده اش را آدم بزرگ ها تعیین کرده بودند!
آدم بزرگ ها را نمی شناختیم و اینکه چگونه بزرگ شده بودند. حتی مشکوک هم نبودیم که شاید مجسمه باشند! یک مجسمه بی ریخت که هیچ کس جرات دست زدن به آن را ندارد! و چه ابهتی داشتند آن موقع!
یکروز موقع برگشت وسط همان راه باریکه ایستادم! تنها بودم! با پای برهنه! بهانه کردم که پاهایم میسوزد! گفتند جوی آب نزدیک است! یکی مان هم کفش دارد! گفتم بروید! می آیم!
به چیزهای زیادی فکر کردم! اینکه چرا من هم بادبادک نداشته باشم! در حالی که بهتر از همه درست می کنم! مدت ها بود که دنبال سوسک طلا ندویده بودم! فقط به این خاطر که یکبار خون دماغ شده ام!در حالی که اینجا زخم پاهایم فرصت ترمیم ندارد!
دویدم و به پاهایم اعتنا نکردم! تا لب جوی آب! به یک باره هر دو پایم را فرو کردم در آب ! آنقدر سوخت که گفتم شاید آخرین باری باشد که این مسیر را می روم!
و باز هم یک رگه خون که بارها دیده بودم و بعد از آن هم بارها دیدم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
خواب آلوده!
امروز در امتداد گذشته بود! ولی آرامتر انگار ! خبری از خروش و جوشش نبود! شاید هم هنوز دما بالا نرفته بود!
انگار سال ها می گذشت امروز از آخرین باری که همه جوش و خروشم به یکباره سرد شد! چقدر زود تمام شد احساس شیرین و سرد یک همراه! زنده که باشی فرقی نمیکند گاهی که چقدر دیر خوب شوی ویا چقدر کم! خوب شدن امیدواریست و من امیدوارم!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
سایه


نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
آسمون
غرش آسمان زمینه سکوت بی انتهای طوفان ماست! و بعد بهترین لحظات برای پی بردن به احساس کوچک یک سقوط! آرامش و مفهوم در ابدیت حل شدن! لبخند یک دروغ سر به زیر!
آنچه خواندید قسمتهایی از نوشته یک در مفهوم مانده پس از حل شدن است!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |

امروز یخ کرده بود همه جا! زاویه ها سر به زیر بودند و عده ای در رفت و آمد! دست گرمی در آغوشم گرفت! صدایش آشنا بود! نگاهش کردم و آرام خندیدیم! به آن شب! به بدبختی هایمان! کی و کجا رفت نمی دانم! شاید به همان بازداشتگاه دوست داشتنی اش! شاید هم تبعید شده بود به زندانی دیگر!
به او گفتم که دیشب اعتراف کرده ام به همه گناهانم! طوری خندید انگار که قاضی خواب بوده است! یا انگار من در خواب اعتراف کرده ام!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
آب انبار!
انگار که از آب انبار برگردم امروز همه نقطه ها مات بودند ، زمین آرام می چرخید و انسان ها در مجموعه ای طنز غرق بودند.
انگار که امشب آرام باشد ، و انگار که با کسی جدال نکرده باشم قدم بر می دارم!
صدای طبل تو خالی زمان را نمی شنوم!
ذهن مرموزم احساس های بی مفهوم را ترجمه می کند! به گوشه ای می ایستد و باز می فهمد که هیچگاه خط مستقیم را دنبال نخواهد کرد!
پشت می کند به آرزویش و حقیقت باز تکرار می شود. اینبار با کمی تاخیر موجه! و با پیکان هایی که به هیچ جهتی معنادار نیستند!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
خداحافظی!!!
تندیسی خواهم ساخت از یادت ! از کلام زیبایت!
امروز پایان عمر یادی است که در سخت ترین لحظات تنهایم گذاشت و در شادی ها یک لحظه از من جدا نشد!
کویری ها زنده می مانند. در سختی ها دستشان به آسمان دراز نیست. نمی خواهم باغبانی را که از من میوه می خواهد! تا آنجا که توان دارم زنده می مانم و هیچ کس را متاسف نخواهم کرد که چقدر بی مصرفم برایش.
دیگر او محبتهایش را مرور نخواهد کرد و دیگر دینی ندارم به او! که او مرد روزهای شادی هاست!و من غمگینم!
و من روزی در سختی خواهم مرد در حالی که او در خواب است.
چه بغضی گلویم را گرفته بود آن روز! و چه سخت گذشت!
ولی گذشت!شاید قلبی جایی تپیده باشد! آری من ایمان دارم به او!به گریه هایش! که در سختی با من است.
ودر پایان باز هم...
" ... و تو هم رفته ای با تمام آن خواب ها که هر شب به سراغم می آیند..."
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
عصر یخی
اگه آدما سردن توی این عصر یخی مقصر نیستن!!! اگه می میرن آدما تو بی هم نفسی عجیب نیست!!! اینجا دنیای ماست!!! خودمون ساختیمش و خودمون دچارشیم!!!
ابر موهوم خاطراتم چنان با غبار غلیظ سوختنم در آمیخته که چشمان امیدم جرات نمی کند حمله ور شود به سکوت دست ساخته مجسمه ای سنگی که خود دست ساخته افکار من است.
چقدر سریع می دوند ثانیه ها!!! لحظه ها را با تمام وجود به عقب هل می دهم ولی یک لحظه فکر له شدن زیر پای بی رحم زمان آزادم نمی گذارد!!!
می دانم که باید بگویم کاش زودتر له شوم!!! شاید آنگونه که در داستانهاست باز هم متولد شوم!!! ولی اینبار در جهانی دیگر!!!
می دانم چگونه زندگی کنم اگر فقط همین یکبار بمیرم!!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
آزادی
نمی دانم چرا آزادم آفریدی ای خدا...
و نمی خواهم بدانم که چرا در بندم!!!
من مترادف تمام لحظه های تپش زای تو ام! و من تصویر وجود تو در این جهانم! بی من تو مرده ای بی ارتباطی و من بی تو گویا در یاد مرگ!
همین روزها یک شب به آزادیمان فکر می کنم!!!
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
تولد!!! تولد!!! تولدت مبارک!!!
ساعت ۱۸:۱۳ دقیقه روز ۲۴ بهمن ماه ۱۳۸۴ پس از ماه ها لحظه شماری پنیسیلین متولد شد. و آب یخ اولین پست وجودم را لرزاند و من هم متولد شدم انگار باری دیگر!!!
مخزن خاطراتم شد. مخزن لحظاتم! دوستان بسیاری را با آن یافتم! جزئی از وجودم شد. بخشی از افکارم! و هر پستش یادآور لحظه ای از عمرم!
می شد آنجا درد و دل کرد! پست موقت گذاشت! از همه شکایت کرد! با آن انس گرفته بودم! روز به روز گسترده شد. و روزی رسید که دیگر پنیسیلین متعلق به من نبود! سدیم هم آمد. کوچولو و !!!Antiii و معبود ...
و بدین سان وبلاگ ما شکل گرفت! وبلاگی با بالا و پایین های بسیار!!! خجالت می کشم که بگویم چندی پیش که دیگر پناهی برایم نمانده بود می خواستم بسپارم به یاد اینجا را با تمام خاطراتش!!!
فکر کردن به آخرین پستم دیوانه ام می کرد!!! ولی تمامش کردم!!!
طاقت نیاوردم ولی و برگشتم! به سرزمین تمام خاطرات تلخ و شیرینم! به سرزمین نغمه های نارنجی! به پناهگاه تنهایی هایم!
چه آرامشی بود ولی! انگار که آرام آرام بی هوشت کنند و همه دردهایت از یاد برود!
دوست دارم امروز هر کس که از اینجا بازدید می کند کمی هم از خاطرات اینجا برایم بگوید! کاش نظرات این پست خود مخزنی از خاطرات باشد.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
پس زمینه!!!
دوست داشتین یه پس زمینه باشین واسه یه عالم...

یا یه عالم باشین تو یه پس زمینه؟؟؟

یا یه دونه تو یه پس زمینه ؟؟؟
نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
مست بودم با شیشه ای از شراب خیالاتم!!! نارنجی می دیدم جهان را از پشت عینکم.
و به نظاره نشسته بودم گل های رنگی زندگی را از پشت پنجره قدیمی خانه ی کوچکمان.
چیزی انگار به یکباره همه چیز را شکست و من به هوش آمدم!!!
از عملی سخت ؟؟؟ نمیدانم ولی تمام بدنم درد می کند...

نوشته شده توسط !!! | موضوع: شخصی | لينک ثابت |
نور و نارنج!!!
انگار شمعی می سوزد!!! ذوب می شود و قطره قطره وجودش با وجودم در می آمیزد !!!
انگار یادی از یاد میرود!!! دود می شود و ذره ذره ذراتش با سکوتم به ستیز می آید!!!
چه کسی باور می کند که بیش از اسارت ناقرینه بودن حصارم آزارم می دهد؟؟؟



